یکی از مهمترین تجربههای من در دانشگاه، خود مفهوم دوستی بود. دوستی با افراد مختلف باعث شد بفهمم داشتن رفیق چقدر ارزشمند است و چطور میتواند در انتخاب مسیر زندگی تأثیرگذار باشد و به فرد کمک کند. در دانشگاه شریف، طیف گستردهای از افراد حضور دارند؛ از المپیادیها گرفته تا کنکوریها، که هرکدام با بینش و سبک زندگی خاص خود وارد دانشگاه و این رشته شدهاند.
بهترین تجربههای من، تجربههای مربوط به دوستی بودند. این روابط دوستانه باعث شدند ارتباطات زیادی پیدا کنم، مسیر زندگی افراد مختلف را ببینم و بهترین برداشت را از مسیر زندگی خودم داشته باشم. جدا از این، تجربهٔ کار گروهی نیز از تجربیات خوب من بود که در نهایت در محیط شرکت بسیار به کارم آمد. در شرکت یاد گرفتم چگونه با افراد تعامل داشته باشم، چگونه متعهد باشم و وظایفم را بهدرستی انجام دهم؛ و این تجربه برایم بسیار ارزشمند بود.
استقلالی که در دوران دانشگاه داشتم-اینکه خودم امورم را مدیریت کنم، کار و درس را همزمان پیش ببرم و در فعالیتهای دانشجویی نیز مشارکت داشته باشم- بار و فشار زیادی داشت؛ ولی انسان زمانی شروع به رشد میکند که خوب کش بیاید!
توصیهام این است که در همهٔ فضاهای موجود حضور پیدا کنید و حداقل یکبار آنها را تجربه کنید؛ تکبعدی نباشید. اگر هدفتان اپلای کردن است و فقط درس میخوانید و هیچ فعالیت دیگری انجام نمیدهید، شاید با معدل بالا به آنجا بروید، اما بعد متوجه میشوید که بلد نیستید با دیگران ارتباط برقرار کنید. وقتتان را فقط صرف یک چیز نکنید؛ باید یک تعادل منطقی برقرار کنید. اگر به هر کدام آسیب برسد، در جایی باید هزینهاش را پرداخت کنید.
همین رفتار و تصمیمات افراد در دانشگاه هم برایم بسیار جالب بود؛ اینکه میدیدم چقدر سختکوش هستند و چقدر حاضرند برای هدفی که برای خودشان تعیین کردهاند، تلاش کنند؛ اما همین فشارها باعث میشد برخی رفتارهای منفی نیز داشته باشند؛ گاهی برای رسیدن به هدف، حتی به دوستانشان کمک نمیکردند و گاهی غرور و خودبرتربینی در میان دانشجویان شکل میگرفت که حاضر بودند هر کاری انجام دهند تا حرفشان تأیید شود.
با این حال، باید بدانید که در همین مسیر، افراد بسیار ماهری تربیت میشوند. اما بسیاری نیز تنها میمانند، چون فکر میکنند باید از همه بالاتر باشند و نمیفهمند که در کار گروهی است که همه رشد میکنند؛ هیچ کاری را نمیتوان بهتنهایی انجام داد.
باید گروهی وجود داشته باشد که اعضای آن مکمل یکدیگر باشند تا کاری به بهترین شکل انجام شود.
کار، پژوهش یا درس؟
کار کردن برای من تجربهای بسیار شیرین بود. محیط کار با محیط آکادمیک تفاوت زیادی دارد و تجربهای میسازد که متوجه میشوی آنچه در دانشگاه و در فضای تئوری یاد گرفتهای، در محیط کار چقدر کاربردی و مفید است. به نظر من، فقط درس خواندن مثل این است که در کلاس تئوری سفالگری شرکت کنی، ساختار خاک را بشناسی و هزاران طرح روی کاغذ بکشی، اما واقعاً زمانی متوجه میشوی چه چیزی یاد گرفتهای که بتوانی خروجی فیزیکی از آن بگیری. آنجاست که میفهمی چقدر مهم بودهاند و ای کاش آن درسها را پشت گوش نمیانداختی.
پژوهش برای من از درس خواندن جذابتر بود، چون تمرکز روی یک مسئلهٔ خاص داشت. در واقع، در دروس دانشگاهی معمولاً بهطور عمیق وارد موضوعات نمیشویم، اما در پژوهش، روی یک مسئله عمیق میشوی؛ مسئلهای که واقعاً حل نشده و میتوانی به دانش موجود در جهان کمک کنی تا یک قدم جلوتر برود.
با این حال، تجربهٔ کار برای من از پژوهش جذابتر بود. در هر دو، نیاز به تعهد و تلاش وجود دارد، اما در کار، خروجی ملموستر و قابلمشاهدهتر است. در پژوهش ممکن است مدتها وقت صرف کنی و به نتیجهای نرسی، که این موضوع برای من آزاردهنده بود. به همین دلیل، تجربهٔ کار برایم جذابتر است. البته پاداش پژوهش در مسائل مهم بسیار بالاتر از کار کردن است؛ گویی کاری را برای کل دنیا انجام میدهی. اما خب، تضمینی نیست؛ ممکن است مسئله حل بشود یا نشود.