رفتن به محتوا
بایت

00001001

سرمقاله

میان ماندن و رفتن، ترس ایستاده بود...

۳ دقیقه مطالعه

این روزها که یکی‌یکی دوستانم چمدان می‌بندند و از این‌جا می‌روند، بیشتر از آن‌که به رفتن آن‌ها فکر کنم، به ماندن خودم فکر می‌کنم. به این‌که چه چیزی باعث شد آن‌ها با همۀ سختی‌ها، دلتنگی‌ها و ترس‌هایشان تصمیم بگیرند یک زندگی را پشت سر بگذارند و زندگی دیگری را شروع کنند و چه چیزی باعث شد من بمانم. اگر شرایطش را داشتم، شاید من هم مهاجرت می‌کردم. برای همین نمی‌توانم رفتن آن‌ها را صرفاً نتیجۀ متفاوت بودن اهداف‌شان بدانم. راستش را بخواهید، هرچه بیش‌تر فکر می‌کنم، کم‌تر تفاوتی میان هدف‌هایمان پیدا می‌کنم. همه‌مان آیندۀ بهتری می‌خواستیم، رشد می‌خواستیم، زندگی می‌خواستیم و می‌خواستیم چیزی بیش‌تر از آن‌چه امروز داریم بسازیم. پس تفاوت کجا بود؟ شاید در ارزش‌ها نبود. شاید در هدف‌ها هم نبود. شاید تفاوت در چیزی بود که کمتر درباره‌اش حرف می‌زنیم: ترس. من ترسیدم. از تنهایی. از دوری. از جدا کردن تکه‌هایی از قلبم که بیش از ۲۰ سال برای کنار هم چیدن‌شان زحمت کشیده بودم. شاید حتی از این‌که در جایی تازه شکست بخورم و هیچ‌کس آن‌جا مرا نشناسد و در روزهای سختم مرا به آغوش بکشد.

من ترسیدم؛ از این‌که بروم و دیگر نتوانم سهمی در تغییر چیزی داشته باشم. از این‌که یک روز از پشت صفحه‌ای کوچک، خبر خراب شدن کشورم را در گوشه‌ای دیگر از دنیا ببینم. دقیق نمی‌دانم از چه می‌ترسیدم؛ اما می‌دانم ترسیدم. حتی از معنای خود رفتن هم ترسیدم؛ از این‌که مهاجرت برای من شبیه اعتراف باشد: این‌که شاید دیگر امیدی به درست شدن کشورم ندارم. ما معمولاً دوست نداریم ترس را در تصمیم‌هایمان ببینیم. ترجیح می‌دهیم اسمش را «منطق»، «شرایط»، «مسئولیت» یا «واقع‌بینی» بگذاریم. اما گاهی لازم است صادق باشیم و بگوییم: آن کار را نکردم، چون ترسیدم! این اعتراف لزوماً شکست نیست. شاید اولین قدم خودشناسی باشد. چون پیش از آن‌که بدانیم کجا باید برویم، باید بدانیم برای چه چیزی حاضریم سختی بکشیم. گاهی تفاوت آدم‌ها در چیزی که می‌خواهند نیست؛ در چیزی است که حاضرند برای خواسته‌شان از آن بگذرند. ارزش‌های ما فقط چیزهایی نیستند که درباره‌شان حرف می‌زنیم؛ ارزش واقعی هر چیز را، هزینه‌ای که حاضر به پرداختنش هستیم مشخص می‌کند؛ حتی علم نیز از همین قاعده مستثنی نیست. علم ارزشمند و مقدس است، اما ارزش علم فقط در دانستن نیست. مهم این است که بدانیم دانش‌مان را در خدمت چه چیزی قرار می‌دهیم. اگر قرار است بهترین سال‌های زندگی‌مان را صرف یادگیری و ساختن کنیم، باید بدانیم چیزی که می‌سازیم، با آن‌چه به آن باور داریم چه نسبتی دارد. شاید بزرگ‌ترین اشتباه این باشد که سال‌ها برای رسیدن به هدفی بجنگیم که حتی نمی‌دانیم چرا انتخابش کرده‌ایم. بدترین گم‌شدن این نیست که راه را پیدا نکنیم؛ این است که به مقصدی برسیم که هیچ‌وقت نمی‌خواستیم! اگر از مسیر خسته‌ایم، شاید لازم نیست همیشه بیش‌تر تلاش کنیم. شاید باید بایستیم و از خودمان بپرسیم: آیا دارم برای چیز درستی می‌جنگم؟  هیچ‌کس نمی‌تواند نسخه‌ای یکسان برای همه بپیچد. یکی باید برود، دیگری باید بماند. یکی باید بسازد، دیگری باید مسیرش را عوض کند. مسئله این نیست که کدام انتخاب از نظر دیگران درست‌تر است؛ مسئله این است که کدام انتخاب با خود واقعی ما صادق‌تر است. شاید خوشبختی هم همین باشد؛ نه رسیدن به نقطه‌ای که دیگر هیچ مشکل و درد و ترسی نداریم، بلکه قرار گرفتن در مسیری که سختی‌هایش را آگاهانه انتخاب کرده‌ایم. و شجاعت به معنی نبودن ترس نیست؛ شجاعت یعنی ترسیدن و باز هم قدم برداشتن. شاید زندگی همین باشد: پیدا کردن چیزی که ارزش ترسیدن را داشته باشد. چیزی که آن‌قدر برایمان مهم باشد که با وجود ترس، باز هم انتخابش کنیم چون گاهی قرار نیست ترس را از بین ببریم؛ باید یاد بگیریم از میانش عبور کنیم. به قول فرانک هربرت: «من نباید بترسم. ترس، قاتل ذهن است. ترس همان مرگ کوچکی است که نابودی کامل را به همراه می‌آورد. با ترسم روبه‌رو خواهم شد. اجازه می‌دهم از من عبور کند و از میان وجودم بگذرد. و هنگامی که از من گذشت، چشم درونم را می‌گشایم تا مسیرش را ببینم. آن‌جا که ترس رفته‌است، دیگر چیزی باقی نخواهد ماند؛ تنها من خواهم ماند.»

مطالب مرتبط